محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

318

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

بيت نفس تو تازيان و در منزل * تازه گلهاى ارجعى رويان « 1 » و در مؤيد الفضلا بمعنى قصد كنان آمده و نيز جمع تازى باشد . چنان كه شاعر گويد : بيت اگر سود و سرمايه كردم زيان * ببخشا به پيغمبر تازيان و در بعضى نسخ تازنان به نظر رسيده كه بجاى [ ياى حطى نون ] باشد . تفسيدن - [ بفاء و سين مهمله . به وزن ترسيدن ] يعنى گرم شدن و تبسيدن نيز گويند . تنجيدن - [ به وزن رنجيدن ] يعنى پيچيدن و فراهم فشردن . تالان - بمعنى غارت باشد « 21 » مثالش بسحاق گويد : بيت همى برد بريان به تالان دلير * بنوعى كه بره برد نره شير تنپيدن « 2 » - [ حرف سوم باى فارسى « 3 » ] « 22 » جنبيدن و لرزيدن ، و در كمين كردن باشد در نسخهء ميرزا . و در مؤيد بمعنى جنبيدن و لرزيدن و از جاى بر جستن باشد و بمعنى كمين كردن نيامده . تربن - [ بفتح تا و سكون راى مهمله و ضم باى موحده ] زمين سخت باشد كذا فى الادات . ترخون - بمعنى سبزه‌ايست معروف و گويند سپند را در سركهء تند بياغارند مدتى تا طبع وى بگردد و بعد از آن بكارند ترخون برويد و [ بجاى واو الف ] نيز به نظر رسيده و معرب آن طرخون « 4 » است « 23 » . و بمعنى بىباك و خونى نيز آمده و اين بيت خواجوى كرمانى مؤيد اين معنى است كه : بيت تو ترخان و ترخون ز جور تو خواجو * دل از خون چو خانى و رخ زر خانى « 5 » تن - يعنى بدن . و نيز تننده را گويند كه اسم فاعل باشد از تنيدن . مثال هر دو معنى ناصر خسرو گويد : بيت تن چراى گور خواهد شد بتن تا كى چرى * جانت عريانست تو بر گرد تن كرباس تن و بمعنى امر به تنيدن نيز آمده « 24 » . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد : بيت از قناعت جامه‌اى كن بر بدن * و آن تنه بر گرد تن چون پيله « 6 » تن تبرزين - [ بفتح ] تبرى باشد كه بر پهلوى زين بسته باشند و به اين اعتبار تبرزين مىگفته‌اند . مولانا هاتفى گويد :

--> ( 1 ) « س » : گويان . ( متن از « ب » و « ن » است ) . ( 2 ) « س » : تپيدن ( متن از « ن » است ) . ( 3 ) اصل : باى دوم . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 4 ) « س » : خون . ( 5 ) « س » : چون خانى و رخ از خوانى « ب » ، « ن » ندارد ( متن از ديوان خواجو است ) . ( 6 ) « س » : بيله . ( 21 ) اين لغت در برهان نيست و در جهانگيرى هم . ( 22 ) رجوع به لغت تنبيدن در صفحهء قبل شود . ( 23 ) در برهان معنى چوب بقم و دوائى كه عاقر قرحا گويند نيز دارد . ( 24 ) در برهان معنى : جسم و معنى خاموش نيز دارد .